تبلیغات
هستی - وطنم پاره ی تنم....
 
هستی
یاشاسین اذربایجان
درباره وبلاگ


وقتی که دیگر نبود من به بودنش نیازمند شدم وقتی که دیگر رفت، من به انتظار آمدنش نشستم وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد ، من او را دوست داشتم وقتی که او تمام کرد من شروع کردم وقتی او تمام شد من آغاز شدم و چه سخت است تنها متولد شدن. مثل تنها زندگی کردن . مثل تنها مردن .

مدیر وبلاگ : آیدین
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
1391/06/11 :: نویسنده : آیدین

235763 895 تصاویری از زلزله آذربایجان

-
235775 295 تصاویری از زلزله آذربایجان

 

235774 454 تصاویری از زلزله آذربایجان
-
235760 749 تصاویری از زلزله آذربایجان
-

-
235763 895 تصاویری از زلزله آذربایجان
-
235764 597 تصاویری از زلزله آذربایجان
--
235765 655 تصاویری از زلزله آذربایجان
-

235766 442 تصاویری از زلزله آذربایجان
-
235769 472 تصاویری از زلزله آذربایجان
-
235770 263 تصاویری از زلزله آذربایجان
-
235771 853 تصاویری از زلزله آذربایجان
-
235772 412 تصاویری از زلزله آذربایجان
-
235773 887 تصاویری از زلزله آذربایجان
--

235784 453 تصاویری از زلزله آذربایجان

-
235775 295 تصاویری از زلزله آذربایجان
-

235776 457 تصاویری از زلزله آذربایجان

-
235782 426 تصاویری از زلزله آذربایجان

-

235761 295 تصاویری از زلزله آذربایجان

-

235777 192 تصاویری از زلزله آذربایجان

 

راستش را بخواهید در این روزهای گذشته به تنها چیزی که فرصت نکرده‌ام فکر کنم ادبیات است. زلزله چنان بلایی را سرمان اورد که اگر هم می‌خواستم نمی‌توانستم به چیز دیگری فکر کنم. من هم مثل اغلب همشهریهایم در هنگام وقوع زلزله با خانواده ام بودم به خاطر اختلال در سیستم مخابرات آذربایجان نیم ساعتی طول کشید تا بالاخره توانستم با یکی از خویشاوندان تماس بگیرم و جویای حال دیگران شوم؛ در اولین خبرها هنوز از عمق فاجعه کسی اطلاعی نداشت. همه‌ی اطلاعات من محدود به هریس بود و این‌که خطر از بیخ گوش برخی از اقوام گذشته ولی به سرعت خبرهایی از اهرو ورزقان همه‌چیز را تبدیل به کابوس کرد. در گذشته بارها به هر دوشهر و برخی از روستاهای اطراف آن‌ها ، که برخی بعد از زلزله‌ی شنبه به کل نابود شدند، سفر کرده بودم، ولی این‌بار آرزو داشتم تصاویری که مرا به سفری ناخواسته می‌برد کابوسی بیش نباشد مثل تمام کابوس‌های دیگر، ولی متاسفانه زلزله‌ی آذربایجان واقعیتی کابوس‌وار بود که همه‌ی ما را روز شنبه غافل‌گیر کرد.

در این چند روز، هر چه از روز واقعه فاصله گرفته‌ایم، ناخودآگاه بارها به یاد زلزله‌ی بم و دیگر زلزله‌های ویرانگر، و به یاد آثاری که بعد از آن اتفاق‌ها نوشته شدند افتاده‌ام؛ آثاری چون رمان «دل‌ دلدادگیِ» «شهریار مندنی‌پور» و داستان‌‌های کوتاه بسیاری چون تک داستان خوب مجموعه‌داستان «سرهنگ تمامِ» «آتوسا افشین‌نوید» و در این چند روز بارها از خود پرسیده‌ام آیا ادبیات هنوز هم می‌تواند صدای این آدم‌ها باشد؟ بارها از خود پرسیده‌ام چه‌قدر می‌توان از طریق کلمات جهان کابوس‌وار زلزله‌ای چنین ویرانگر را بازآفرینی کرد؟ آیا حتی نیاز هست به بازآفرینی چنین اتفاق کابوس‌واری؟ و هزاران سؤال دیگری که راستش را بخواهید چندان هم در قید پاسخ دادن به آن‌ها نیستم ولی نمی‌توانم به کل از پاسخ دادن به این سؤال‌ها نیز رهایی پیدا کنم. چند سال پیش وقتی تازه شروع به خواندن رمان «دل‌ دلدادگی»ِ مندنی‌پور کرده بودم لحظه ای هم به فکرم نرسید که این اتفاق ممکن است برای من نیز روی دهد امروز بعد از گذشت چند سال باز یاد آن لحظه‌ها افتادم این اتفاق چنان فوری بود که تا فرصت کنم سرم را برگردانم خانه مان تبدیل به تلی از اوار شد.وکاری از دستم ساخته نبودولی باز هم شانس با ما بود که همه مان بیرون خانه بودیم.اولش خیلی شوکه بودم تا به خودم امدم به یاد همسایه هایمان وجیغ وداد مادر علی کوچولو بچه بانمک همسایه افتادم بلافاصله خودم را رساندم بالای سرش نمیدانستم چه باید بکنم بادست خالی شروع به کندن اوار کردم علی باید زنده بماند ایب تنها کلمه در ذهنم بود ولی افسوس نیم ساعت بعد جنازه یک طفل معصوم روی دستانم بود اولین کشته حادثه که من دیدم.وهر چه سعی میکنم می بینم کلمه در توصیف عمق فاجعه عاجز است. برخلاف شاعرها که می‌توانند در چنین لحظه‌هایی تأثر خود را در قالب شعری بیان کنند، مردم عادی مثل من فقط گریه وزاری بلدند.به احتمال زیاد در ماه‌های آینده، وقتی دیگر خیلی‌ها فراموش کردند چنین اتفاقی در آذربایجان رخ داده، شاهد انتشار آثار داستانی‌ای خواهیم بود که مضمون آن‌ها زلزله‌ و مکان آن‌ها این سه شهر و روستاهای زلزله‌زده‌ی اطراف آن خواهد بود‌؛ همان‌طور که زلزله‌ی بم نیز موضوع بسیاری از آثار داستانیِ بعد از این اتفاق شد و هنوز هم داستان‌های زیادی درباره آن فاجعه نوشته می‌شود. همین حالا هم دارم به روستای زلزله‌زده‌ای فکر می‌کنم که فراموش شده و بعد از گذشت چند روز هنوز کسی متوجه این روستا نشده است؛ دارم به مردی فکر می‌کنم که در تاریکی شب خیره به آوارها گوش‌هایش را محکم گرفته تا صدای ناله‌های زیر خاک کابوسش را صدچندان نکند؛ دارم به همه‌ی این‌ها فکر می‌کنم ولی کلمه عاجز است از بیان؛ باید زمان بگذرد تا عمق فاجعه روشن شود تا بعد شاید بشود لحظه‌ای را ثبت کرد؛ آن هم فقط لحظه‌ای. دارم به هریس فکر می‌کنم، به این‌که آیا خیلی‌ها نام این شهر را قبل از این زلزله شنیده بودند یا نه؟! شهر و روستاهای هریس که مردمش در بافتن فرش تبحر خاصی دارند و یکی از معروف‌ترین فرش‌های دست‌باف دنیا متعلق به این شهر و روستاهای آن است. دارم به زنی فکر می‌کنم که ساعتی قبل از این‌که خانه‌اش آوار شود روی امیدهایش، داشت به امید این‌که سقف خانه‌اش امن باشد چشم‌های نازنینش را وقف رج‌های قالی‌‌ِ هریس‌اش می‌کرد. دارم به همه‌ی این‌ها فکر می‌کنم و راستش را بخواهید خودم نیز شوکه ام هنوز





نوع مطلب :
برچسب ها :