تبلیغات
هستی - چه کنم؟؟؟؟؟
 
هستی
یاشاسین اذربایجان
درباره وبلاگ


وقتی که دیگر نبود من به بودنش نیازمند شدم وقتی که دیگر رفت، من به انتظار آمدنش نشستم وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد ، من او را دوست داشتم وقتی که او تمام کرد من شروع کردم وقتی او تمام شد من آغاز شدم و چه سخت است تنها متولد شدن. مثل تنها زندگی کردن . مثل تنها مردن .

مدیر وبلاگ : آیدین
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
1391/12/21 :: نویسنده : آیدین

باران می بارد

اری چه کنم؟؟؟

 

گونه های خیسم را پاک می کنم

و باران تمااام تنم را هاشور می زند

آمدی یک روزی

مثل بارش باران ناخوانده بودی

و مرا خیس نمود قطره باران نگاهت آن روز 

...

زیر باران .. چتر معنای حقیری دارد

بعد از آن خاطره ها؟
بعد از آن خاطره هایی که همه هستی من از آنهاست
تو بگو آخر تو بگو
به کجا باید رفت؟

من به هر جا که قدم بردارم
من به هر جا که نظر می دوزم
همه جا خنده توست
همه جا خاطره دارم با تو

تو بگو آخر تو بگو
به کجا باید رفت؟؟؟

هر جا گل یاد بودی می روید از روز های خوب ... نقطه می گذاری .
سر خط آغاز می کنی...
..

.
حال تو بگو ؛ من چه كنم با این فاصله ها ؟؟
خیلی وقت هاست که دلم پر می کشد برای نوشتن
برای تو ، برای خودم ، برای خودمان ...
که چه ساده از صدای غریبانه ی فاصله ها می گذریم ، که چه نزدیکیم و چه دور می کنیم
خودمان را از خودمان

.
که چه ساده می شکنیم بی آنکه بدانیم دیگر بغض هایمان اشک نمی شود.
که اینجا هوا بارانی است ولی باران نمی بارد.

...
خیلی وقت است فراموش کرده ای. حس غریبی بود ، میانمان که دوستش داشتی...
امروز یخ زده اند دست های مهربانت .
بهار را با حضور سبزت به کدامین سر زمین برده ای که زمستانش سهم کوچک دل من شد؟
.
می خواهم همه را دور بریزم ... هر آنچه از تو تهی است ... هر آنچه با تو تهی است ...
نه ! شاید هم دلم تنگ شده باز هم برای تو و بیشتر برای خودم یا بهتر بگویم برای خودمان .
برای تک تک واژه هایی که هستی شان وام دار توست
وامدار همان نگاه مهربان ...
وامدار همان سکوت آبی ...
وامدار همان صدای ............ ..
هر کس نداند تو خوب می دانی که چه می گویم ...
که چقدر...
و من هنوز نمی دانم که تو از چه سخن می گفتی میان لحظه ها ...
که نگاهت هنوز پشت پلك هایم است
که هنوز قلمم بوی تو را می دهد

مگر  سطر هایم بوی انتظار می دهد ؟!
که اینچنین کلمات می خواهند بنویسند از تو برای تو ...

 

حال بگو من چه كنم با این همه گل خشكیده ای كه زیبایی خود را نثار فراغ تو در
گلدان ترك خوردهء روحم كرده اند و واژه های نونهالی كه در نبود تو ،
طناب دار به گردن آویخته اند تا در هیچ لغت نامه ای مورد استقبال واقع نشوند . 
امیدی كه به خاطر نا امیدی ، تنهایی را در كنج خلوت قلبم ترجیح داده و آرزوهای
خود را در چهره ی رؤیایی شبانه می نمایاند. تا كسی به وجودش پی نبرد .





نوع مطلب :
برچسب ها :