تبلیغات
هستی - عشق واقعی...
 
هستی
یاشاسین اذربایجان
درباره وبلاگ


وقتی که دیگر نبود من به بودنش نیازمند شدم وقتی که دیگر رفت، من به انتظار آمدنش نشستم وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد ، من او را دوست داشتم وقتی که او تمام کرد من شروع کردم وقتی او تمام شد من آغاز شدم و چه سخت است تنها متولد شدن. مثل تنها زندگی کردن . مثل تنها مردن .

مدیر وبلاگ : آیدین
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
1392/02/11 :: نویسنده : آیدین
از لحظه ای که در یکی از اتاق های بیمارستان بستری شده بودم ، زن و شوهری در تخت روبروی من ، مناقشه بی پایانی را ادامه می دادند .
زن می خواست از بیمارستان مرخص شود و شوهرش می خواست او همانجا بماند .
از حرف های پرستارها متوجه شدم که زن یک تومور دارد و حالش بسیار وخیم است . در بین مناقشه این دو نفر ، کم کم با وضعیت زندگی آنها آشنا شدم . یک خانواده روستایی ساده بودند با دو بچه . دختری که
سال گذشته وارد دانشگاه شده و یک پسر که در دبیرستان درس می خواند و تمام ثروتشان یک مزوعه کوچک ، یک گاو و شش گوسفند بود .
در راهروی بیمارستان یک تلفن همگانی بود و هر شب مرد از این تلفن به خانه شان زنگ می زد . صدای مرد خیلی بلند بود و با آنکه درِ اتاق بیماران بسته بود ، اما صدایش به وضوح شنیده می شد .
موضوع همیشگی مکالمه تلفنی مرد با پسرش هیچ فرقی نمی کرد : « گاو و گوسفندها را برای چرا بردی ؟ وقتی بیرون می روید ، یادتان نرود در خانه را ببندید . درس ها چطور است ؟ نگران ما نباشید ، حال مادرتان دارد بهتر می شود . به زودی بر می گردیم ...»
...
چند روز بعد پزشک ها برای انجام عمل جراحی زن در اتاق عمل آماده شدند . زن پیش از آنکه وارد اتاق عمل شود ، ناگهان دست مرد را گرفت و در حالی که گریه می کرد گفت : «اگر بر نگشتم ، مواظب خودت و بچه ها باش .» مرد با لحنی مطمئن و دلداری دهنده حرفش را قطع کرد و گفت : «این قدر پرچانگی نکن .» اما من احساس کردم که چهره اش کمی در هم رفت .
بعد از گذشت ده ساعت ، پرستاران ، زن بی حس و حرکت  را به اتاق منتقل کرند . عمل جراحی با موفقیت انجام شده بود . مرد از خوشحالی سر از پا نمی شناخت و وقتی همه چیز رو به راه شد ، بیرون رفت و شب دیروقت به بیمارستان برگشت . مرد آن شب ، مثل شب های گذشته به خانه زنگ نزد ! فقط در کنار تخت همسرش نشست و غرق تماشای او شد که هنوز بی هوش بود .
صبح روز بعد ، زن به هوش آمد . با آنکه هنوز نمی توانست حرف بزند ، اما وضعیتش خوب بود . از اولین روزی که ماسک اکسیژنش را برداشتند ، دوباره جر و بحث زن و شوهر شروع شد . زن همچنان می خواست از بیمارستان مرخص بشود و مرد هم همچنان می خواست او همان جا بماند .
همه چیز مثل گذشته ادامه پیدا کرد . هر شب ، مرد به خانه زنگ می زد همان صدای بلند و همان حرف هایی که تکرار می شد . شبی در راهرو قدم می زدم ، وقتی از کنار مرد می گذشتم ، داشت می گفت : «گاو و گوسفندها چطورند ؟ یادتان نرود به آنها برسید . حال مادرتان به زودی خوب می شود و ما بر می گردیم .» نگاهم به او افتاد و ناگهان با تعجب دیدم که اصلاً کارتی در داخل تلفن همگانی نیست !! مرد در حالی که اشاره می کرد ساکت بمانم ، حرفش را ادامه داد تا اینکه مکالمه تمام شد . بعد آهسته به من گفت :« خواهش می کنم به زنم چیزی نگو . گاو و گوسفندها را قبلاً برای هزینه عمل جراحیش فروخته ام . برای اینکه نگران آینده مان نشود ، وانمود می کنم که دارم با تلفن حرف می زنم .»
در آن لحظه متوجه شدم که این تلفن برای خانه نبود ، بلکه برای همسرش بود که بیمار، روی تخت خوابیده بود . از رفتار این زن و شوهر و عشق مخصوصی که بین شان بود ، تکان خوردم . عشقی حقیقی که نیازی به بازی های رمانتیک ، گل سرخ ، سوگند خوردن و ابراز تعهد نداشت ، اما قلب دو نفر را گرم می کرد .




نوع مطلب :
برچسب ها :