تبلیغات
هستی - سیب عشق...
 
هستی
یاشاسین اذربایجان
درباره وبلاگ


وقتی که دیگر نبود من به بودنش نیازمند شدم وقتی که دیگر رفت، من به انتظار آمدنش نشستم وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد ، من او را دوست داشتم وقتی که او تمام کرد من شروع کردم وقتی او تمام شد من آغاز شدم و چه سخت است تنها متولد شدن. مثل تنها زندگی کردن . مثل تنها مردن .

مدیر وبلاگ : آیدین
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
1392/03/13 :: نویسنده : آیدین

تو به من خندیدی...

و ندانستی که من با چه دلهره ای از باغچه همسایه...

سیب را دزدیدم...

باغبان از پی من تند دوید...

سیب را دست تو دید...

غضب آلوده به من کرد نگاه...

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک...

و تو رفتی و هنوز...

سالهست که در گوش من آرام آرام...

خش خش گام تو تکرار کنان...

میدهد آزارم...

و من اندیشه کنان...

غرق این پندارم...

که چرا خانه کوچک ما سیب نداشت...






نوع مطلب :
برچسب ها :