تبلیغات
هستی - این مطلب کپی شده از وبلاگwww.salhadoori.blogfa.comبا عنوان اینجا دارد برف میبارد
 
هستی
یاشاسین اذربایجان
درباره وبلاگ


وقتی که دیگر نبود من به بودنش نیازمند شدم وقتی که دیگر رفت، من به انتظار آمدنش نشستم وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد ، من او را دوست داشتم وقتی که او تمام کرد من شروع کردم وقتی او تمام شد من آغاز شدم و چه سخت است تنها متولد شدن. مثل تنها زندگی کردن . مثل تنها مردن .

مدیر وبلاگ : آیدین
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :


عحب سرمایی وسوزی دارد هوای این روزهای آخر پاییز،پاییز خداحافظی هایش هم سوزناک است،،هوای این روزها را هم دوست دارم و هم نه... می توانم ساعت ها به بیرون نگاه کنم و بنویسم،بدون آنکه قلمم را زمین بگذارم بنویسم،مهم نیست دستانم یخ بسته است یا نه،هرچقدر هم کاغذ بیاورم باز هم تمام نخواهد شد ،تا به حال این را حس کرده ای! که وقتی دستانت از سرما بی حس می شود و وقتی روی بخاری گرمشان می کنی سوزشش بیشتر می شود،روح من هم این روزها همین گونه شده،من فکر می کنم حالش خوب نیست،سرما که هیچ یخ بسته است،فکر می کنم اگر به دادش نرسم می میرد،،اگر به دادم نرسی می میرم،،، من عاشق لحظه ای هستم که با لحنی نگران می پرسی دستانت چرا این قدر قرمز شده است،سردت است؟ و من تنها سکوت کنم و دستانت را بگیرم،،، دیگر نه از هوای سرد می ترسم و نه یخ زده گی....گرمایت را می خواهم برای روز های مبادا ام،برای روزهای سردی که دیگر هیچ آتشی گرمم نخواهد کرد،،،  من سردم است و انگار هیچوقت گرم نخواهم شد بدون نفس هایت...

خدای مهربان من،بدون وجودت من سال ها پیش یخ بسته بودم ،مرده بودم،،، رهایم مکن با تمام گناهنم،،تو خدای منی....

 





نوع مطلب :
برچسب ها :



نمایش نظرات 1 تا 30